خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه...
مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!!
کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...

گاهی لای آرزوهایمان گیر کردیم،گاهی ماندیم بر سر دو راهی های زندگی
وشاید یک استخاره ویا یک تفأل به دادمان رسید...
گاهی نا امید شدیم ُ ماندیم ُ خواستیم ُ گریه کردیم.
وگاهی دیگر آنقدر غرق رؤیا و خوشی شدیم که فراموش کردیم کسی
نگاهمان میکند!!!!!
هنوز بحث،بحثِ بودن یا نبودن بود که آموختیم باید می آموختیم میتوان در
سخت ترین شرایط ممکن زندگی کرد.میتوان همیشه صبور بود وصبوری کرد...
میدانستیم چقدر دلتنگی در راه است،چقدر گفتن ها ونگفتن ها وشاید
بیهوده گفتن ها!!!
ایمان آوردیم به بودن...بودنمان وخواستنمان.کسی میگفت: آدم ها تا زنده اند
باید خوبیها را بخواهند وطلب کنند.خوب حالا بر فرض که خواستیم....!!!
هان...یادم نبود.بر فرض نه!!!
باید بخواهیم تا ثابت کنیم وجودمان را.تا پیدا کنیم راه بودنمان را!!!
خواستم چیزی بگویمت همزادِ من:...
خواستم بگویم هر گاه دلتنگ شدیم،خسته شدیم،وا ماندیم،آزرده شدیم
بیراهه نرویم...بیـــــــــــــــــــــــــــراهه نرویم!
مهربانِ آن بالا بیراهه ها را دوست ندارد...بیراهه ها را برای من وتو نیآفریده!!!
بیــراهه ها برای آنانیست که صبــوری نمیکنند تا بهتــرین ها ازآنشان باشد
ساده بوده وهست...
زندگی را میگویم.
شاید هم خودم را...
راستی بین این دو فرق زیادیست؟!...
یا شاید هم راه زیادی!...
انگاری همین دیروز بود که کسی گفت: آماده باش برای سفر....
وکسی دیگر آرام وزیبا انگار از پشت قاب پنجره گفت:تو باید باشی...باید بمانی...
نه! ....................نشد!...
یادم نبود باید حرفهایم را آرام و زیبا در گوشهای کسی زمزمه کنم تا
آویزه ای باشد از مروارید..
باید تمام حرفهایم ساده باشند وبی ابهام...
حالا باز از نو شروع میکنم نوشتنم را
از نو میخوانم ومینویسم که دلم باز هوس رفتن از اینجا را کرده...
رفتن تا خطِ شب...تا مرزِ شب...تا بینهایت!!!!
نمیدانم! شاید هم اصلآ دلم جایی گیر کرده.
دلم در همان روزها گیر کرده....در حوالی همان خوابهای پر باران....
نمیدانم چرا گاهی بی جهت دلم هوای روزهای بچه گی میکند.
خوب بود....خیلی خوب و قشنگتر.
همان روزهایی که دلیل بودنت خلاصه میشد در همان بودن...یک کلام وبس!...
زیادی بزرگ شدیم وغرق شدیم...
زیادی گم کردیم خودمان ودنیایمان را....
تا حدی که برای بودنمان همیشه باید چیزی را از دست بدهیم...
گاهی دلمان را،گاهی غرورمان را وگاهی دیگر زندگیمان را !....
*
کاش میشد روزی بی تعبیربه خوابهای هفت سالگي برگرديم
شاید هم پنج سالگی...
غصه هامان گوشه گنجهء بي كليد خودشان را قایم کنند...
دلتنگیهامان لای کتابهای بچگی جا گذاشته شوند..
سرمشق هامان از اول صفحه با صداقت شروع شوند تا نقطه سرخط...
و تقويم ها در باد حیران شوند!...
واین یعنی نهایت بودن وماندن
نه دوش و نه امروز ونه فال قهوه
و این تنها باريكه راهيست كه ميرود!
میرود تا سهم ما از زندگی...
از بودن وجاوادنه شدن!!!....
dj-ati

الهی،
تو یگانه معشوق منی،
گمشده ی من تنها تو هستی،
هیچ کس را جز تو نمی جویم و نمی خواهم،
زیرا، زندگی بدون تو مرگ است،
الهی ،
از تو می خواهم به زندگی ام وارد شوی،
ولی برای آمدنت چه بهائی می توانم بپردازم،
جز این که با تمام وجودم دوستت بدارم،
الهی،
می خواهم از آن من شوی،
اگر بخواهم از این جهان گذر نموده و تو را بیابم،
یک راه، فقط یک راه در پیش دارم،
و آن این که فقط" یک" را بخواهم،
الهی،
کمکم کن،
تا تمام پل های پشت سر خود را خراب کنم،
و عاشقانه به آغوش پر مهرت باز گردم،
الهی، می خواهم خود را بنده تو کنم،
چون رهایی و آزادی، بودن در بند و اسارت توست،
خندیدم....
اما از پشت خنده هایم کسی اشکهایم را ندید...
کسی غمم را نفهمید
پس سکوت می کنم ...
تا کسی حرفهایم را نشنود...

سلام ای غروب لحظه های ماندن
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه چشم از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا رو نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه
خسته ام...
خسته از تکرارهای بیهوده...
خسته از نفسهای عمیق و سرد و مرده!
و چه حجمی دارد: حجم تنهایی من،
حجم تنهایی من، قدر رویاهای نابود من انبوه است
حجم تنهایی من زیاد است، زیاد...!
و چه طعمی دارد: طعم تاریکی من،
طعم تاریکی من، طعم خون ساکن رگهای من است...!
من به تنهایی و تاریکی محکوم
ناتوان و مصدوم
باید این راه را تا آخر خطش بروم!
نیست امیدی هر چند
باید اما بروم
بروم، گر چه ﻣﻰدانم نیست سرابی پیدا
نیست حتی کابوس شهری زیبا
گر چه ﻣﻰدانم دیر یا زود غزل خواهم خواند...
و من اکنون در راه
و هم آغوشی سرما
باید اما بروم...!

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من
که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد
بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم
و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي
که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد
مگر او چه گناهي کرده که تنها شده
جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد
ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.
تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم
از گريه چشمانش قرمز بود
برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود
تنهايي مردو من تنها تر شدم....
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد....
کاش در قاموس غصه ها معنای سنگین لبخند گم نمی شد...
کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد...
کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صمیمی بود که دیگر برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود...
و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید...

خدایا من تو را در خلوت شبهای عشاق می جویم
،در سکوت دلنشین نیمه شب که همه ی موجودات عالم در خوابند
،تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه ی حیات است می بینم
تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم
تو در ابهت کوهستانهای سر به فلک کشیده که دره های ژرف را در دل خود جای داده اند
، یا در قطره ی شبنم،بر برگ گلی یا قطره ای که از شاخه ای باران زده می چکد،می جویم
تو را در فروغ روشن یک شمع که تاریکی را پایان می بخشد
و یا در روشنایی خیره کننده ی خورشید می جویم
من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی میکشانند،می جویم
تو را در رویش یک جوانه،در موجهای دریاهای خروشان،در تپیدن یک قلب عاشق و در صدای یک نفس که در آخرین لحظات به امید ماندن می تازد می جویم
خدایا من تو را در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپدو یا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور آغاز می کند،می جویم
من تو را در سخت ترین سنگهای روی زمین،در لطیف ترین غنچه های بهاری،
می جویم
خدایا من تو را در همه ی اینها می جویم و در همه ی اینها می یابم
تو در تمام ذرات وجودم جریان داری وبا منی هر لحظه و هرکجا،
دستم گیر